( 4.3 امتیاز از 39 )

داستان‌ شيخ ‌رضا كتابفروش‌ مدرسه‌ فيضيه‌ قم‌ را من‌ پس‌ از اصرار فراوان‌ و با التزام‌ شرعي‌ به‌ عدم نقل‌ آن‌ در زمان‌ حيات‌ ايشان، از مرحوم‌ اخوی (آقا سيد احمد خسروشاهی) شنيده‌ بودم‌ و...

نویسنده: استاد سید هادی خسروشاهی

داستان‌ شيخ ‌رضا كتابفروش‌ مدرسه‌ فيضيه‌ قم‌ را من‌ پس‌ از اصرار فراوان‌ و با التزام‌ شرعي‌ به‌ عدم نقل‌ آن‌ در زمان‌ حيات‌ ايشان، از مرحوم‌ اخوی (آقا سيد احمد خسروشاهی) شنيده‌ بودم‌ وآن‌ داستان‌ چنين‌ است: 

🔸مرحوم‌ آقای اخوی يكی‌ از طلبه‌های فاضل‌ ‌ و يكی از مستشكلين‌ عمده‌ درس‌ مرحوم‌ حاج‌ شيخ‌ عبدالكريم‌ حائری‌ بود.
 ايشان‌ به‌ من‌ گفت: 
من‌ كارم‌ درس‌ و بحث‌ و جنجال‌ علمی‌ بود.بر خود مي‌باليدم‌ كه‌ از فضلای‌ نامدار حوزه‌ شده‌ام‌ و مستشكل‌ درس‌ حاج‌ شيخ‌ هستم! از اين روی،‌ خيلی به‌ مسائل‌ روحی و معنوی‌ رايج‌ و دارج‌ 
نمی ‌پرداختم‌ 
و حتی در تشرّف‌ به‌ زيارت‌ حرم‌ حضرت‌ معصومه سلام الله علیها‌ گاهی تكاهل داشتم‌ و يا مرتب‌ به‌ زيارت‌ نمی ‌رفتم!

🔸در آن‌ دوران، تابستان‌ كه‌ هوا گرم‌ می ‌شد، طلاب‌ هر كدام‌ به‌ جايی می رفتند و من‌ عادتاً به‌ مشهد مقدس‌ می رفتم‌ و در حجره‌ طلاب‌ آشنا، يكی دو ماهی می ماندم‌ و برمی گشتم. آن‌ سال‌ هم‌ تابستان‌ عازم‌ مشهد شدم،‌ و در صحن‌ مطهر كه‌ مدرسه‌ای برای طلاب‌ وجود داشت، دنبال‌ دوست‌ و آشنایی بودم‌ كه‌ رحل‌ اقامت‌ افكنم! چشمم‌ به‌ آقا ميرزا حسن‌ مصطفوی از رفقا و همدرس‌های قم‌ افتاد كه‌ در حجره‌ای نشسته‌ بود. خوشحال‌ شدم‌ و ايشان‌ هم‌ با حسن‌ اخلاقی كه‌ داشت، مرا دعوت‌ كرد كه‌ ميهمان‌ ايشان‌ باشم. 

🔸وارد حجره‌ كه‌ شدم، شيخ‌ جلمبری! را ديدم‌ كه‌ معروف‌ به‌ شيخ‌ رضا بود و در مدرسه‌ فيضيه‌ كتاب‌ پهن می كرد، و البته‌ كاری‌ به‌ كار كسی نداشت‌ و مرد بی ‌آزار و ساكتی بود. چندان اعتنایی به‌ شيخ‌ نكردم و به‌‌ سلام‌ و احوالپرسی عادی اكتفا نمودم.

🔹آقا ميرزا حسن‌ مصطفوی براي‌ خريد ميوه‌ يا چيزی ، از حجره‌ بيرون‌ رفت‌ و من‌ ماندم‌ و آقای شيخ‌ رضا. 
تنهايی وادارم‌ كرد كه‌ دو سه‌ كلمه‌ حرف‌ بزنم‌ و فرعي را مطرح‌ كنم‌ تا آقای شيخ‌ رضا را هم‌ امتحان‌ كرده‌ باشم‌ و او هم‌ بداند كه‌ ما چقدر ملائيم!

🔸آقاي‌ شيخ‌ رضا با لطافت‌ خاصّی‌ ضمن‌ لبخند گفت:  
سيد احمد آقا! علوم‌ كه‌ همه‌اش‌ علوم‌ رسمی نيست. در دنيا علومی هست‌ كه‌ خواندنی نيست، بلكه‌ يافتنی است.
 اين‌ را گفت‌ و ساكت‌ شد. 

🔸من‌ پرسيدم: مثلاً چه‌ نوع‌ علومی؟ گفت: مثلاً اين كه‌ آدم‌ بفهمد كه‌ سيد احمد برای چه‌ به‌ مشهد آمده‌ است؟!

 (اخوی می گفت: من‌ تكانی خوردم‌ و پرسيدم: قبلاً بفرماييد كه‌ من‌ برای چه‌ به‌ مشهد آمده‌ام؟) 

🔹شيخ‌ رضا گفت: شما برای اجابت‌ دو حاجت‌ به‌ مشهد مشرّف‌ شده‌ايد، و سپس‌ هر دو حاجت‌ مرا كه‌ هرگز در قم هم‌ به‌ كسی نگفته‌ بودم ذكر كرد! 

🔸شیخ رضا گفت: امّا متاسفانه‌ شما آن‌ دو حاجت‌ را به‌ دست‌ نمی آوريد، مگر آن كه‌ رضايت‌ حضرت‌ معصومه سلام الله علیها‌ را كه‌ ميهمان‌ او هستيد و گاهی ماهی يک بار هم‌ به‌ زيارتش‌ نمی رويد، به‌ دست‌ بياوريد!!

🔹شگفت‌ زده‌ شده‌ بودم. خود را جمع‌ و جور كردم‌ و مؤدبانه‌ از او راه‌ خلاص‌ خواستم‌، كه‌ در اين‌ هنگام‌ ميرزا حسن با مقداری انگور و خربزه‌ وارد حجره‌ شد و شيخ‌ هم‌ ساكت‌ گرديد!

🔸اين‌ خلاصه‌ داستانی‌ بود كه‌ مرحوم‌ اخوی نقل‌ كردند و من اجازه دارم که نقل کنم .
بعدها در قم از مرحوم‌ آيت ‌الله سيد حسين‌ قاضي‌ طباطبائی‌ (پسر عموي‌ علامه‌ طباطبائی) داستان‌ را پرسيدم‌ و ايشان‌ توضيح‌ دادند كه: 
⭐️آقا سيد احمد آقا پس‌ از مراجعت‌ از مشهد، ديگر آن‌ جنب‌ و جوش‌ و جرّ و بحث‌ و جنجال‌ را در درس‌ حاج‌ شيخ‌ نداشت‌ و بيشتر گوش‌ فرا می ‌داد و اغلب‌ شبها به‌ حرم‌ مشرّف‌ می شد.⭐️

به مطلب امتیاز دهید :
( 4.3 امتیاز از 39 )
تعداد نظرات : 0 نظر

ارسال نظر

Change the CAPTCHA code
قوانین ارسال نظر