( 0. امتیاز از 0 )

وزیر دادگستری دکتر باهری بود که قبلاً عضو سازمان جوانان حزب توده بود و مانند بقیه چپ نمایان توسط علم وزیر دربار شکار شده و به وزارت رسیده بود...
استاد خسروشاهي، امام ترور ضد انقلابيون خارج را نهي كردند، بخش دوم

نویسنده: استاد سید هادی خسروشاهی

وزیر دادگستری در آن ایام کی بود؟

وزیر دادگستری دکتر باهری بود که قبلاً عضو سازمان جوانان حزب توده بود و مانند بقیه چپ نمایان توسط علم وزیر دربار شکار شده و به وزارت رسیده بود!


خاطرات آقای هادوی را پیگیری کنیم!

بلی! آقای هادوی می گفت برگشتم و رفتم و بعد از ظهر مجدداً به دفتر وزیر آمدم برخورد نامناسبی داشت و حتی به حال اعتراض گفت: «شما مگر مرخصی دارید که در تهران هستید؟» گفتم: «نه! ولی شغل قضاوت ایجاب می کند که بدون مرخصی هم بتوانم به مرکز بیایم» و بعد افزودم: «پیش از شما کسان دیگری هم اینجا می نشستند و من هر وقت کاری ضروری بود می آمدم و کسی تا به حال چنین اعتراضی به من نکرده بود و پرسش شما در واقع حاکی از آن است که مقام قضاوت را نمی شناسید؟»
دکتر باهری وقتی فهمید که اشتباه کرده است عذر آورد که: «نه با توجه به موقعیت و شرایط ویژه قم این حرف را زدم! صبح هم که شما آمده بودید با آقای هدایت و آقای قطب جلسه داشتیم (هدایت معاون دادگستری و قطب رییس کارگزینی بود که همراه جلالی نایینی به قم آمده بود تا پیام وزیر را ابلاغ کنند) گفتم قطب از طرف شما به قم آمده بود که ما آقای خمینی را بازداشت کنیم ولی با توجه به ماهیت پرونده یعنی اتهام نشر اکاذیب در صورت صحت ارتکاب جرمی است در حد «جنحه» و نمی شود کسی را با این اتهام توقیف کرد».


راستی چرا آقای هادوی این خاطرات تاریخی را ثبت و ضبط و منتشر نکرده است؟ اینها بسیاری از حقائق آن دوران است و چگونگی حکمرانی آقایان را روشن می سازد.

می گفت یادداشت هایی دارند و من اصرار کردم که آنها را تنظیم و منتشر کنند؛ ولی با توجه به کهولت سن (حدود 80 سال)، به رغم حافظه و هوش قوی، ظاهراً آمادگی تنظیم آنها را نداشت و من از دخترشان که در ملاقات ما حضور داشت خواهش کردم که او به این کار اقدام کند و بعد به نظر آقای هادوی برساند تا منتشر گردد و ایشان گفتند که مشغول جمع آوری و کارهای مقدماتی خاطرات پدر خود هستند.


البته در «دفتر پنجم خاطرات 15 خرداد» که توسط جناب آقای علی باقری تهیه و چاپ شده است، مطالبی از ایشان در این باره نقل شده که ما برای تکمیل بحث خود به جای نقل یادداشت های خلاصه شده خود، قسمت آخر آن را از آن دفتر نقل می کنیم. آقای هادوی می گوید:
«... بالاخره به او گفتم من با این وضع قصد ندارم در سمت خود باقی بمانم، اگر مایل باشید همین الان استعفا می دهم، اما اگر باقی بمانم، نظرم با شما یکی نیست و استنباطم خلاف این است». بعد شروع کرد به تهدید کردن من و گفت: «بدانید که من ناظر کارهای شما و دادگستری هستم. اگر کسی منحرف شود و رفیق بازی بکند و آن را در کار قضائی دخالت دهد، به شدت تنبیه خواهم کرد، والا وزیر خوبی نخواهم بود. این نظری که شما دارید، لطمه ای است به دادگستری». من جواب دادم: «به هر جهت این موضوع به فرض صحت، لازمه اش صدور حکم بازداشت نیست، بلکه من به هیچ وجه نمی توانم با این کار موافقت کنم. از چیزی هم نمی ترسم و با کمال قاطعیت تصمیم می گیرم. اگر به سابقه من مراجعه کنید، می بینید که همیشه برای اجرای قانون و عدالت مبارزه کرده ام، تا آن جا که متجاوزین به حقوق مردم ـ آن موقع که من در فیروز کوه بودم ـ با کمک رئیس شهربانی محل، می خواستند مرا بکشند که الان پرونده در دادگستری جنایی مازندران، موجود است، اما هیچ گاه از حق منحرف نشدم و زیر بار تحمیل کسی نرفتم». او دید که من قرص و محکم صحبت می کنم، گفت: «ما در قم بازپرس نداریم!؟»، چون موقعی که بازپرس در محل نباشد، رئیس دادگاه شهرستان کار بازپرس را انجام می دهد، فکر کرد حالا که بازپرس نیست، من خودم باید در این باره تصمیم بگیرم. از من پرسید: «آن جا بازپرس ندارد؟» گفتم: «چرا، الان سه نفر بازپرس دارد. اگر بناست قرار بازداشت صادر کنند، مسلماً از این قرار شکایت می شود و پرونده می آید پهلوی من و من هم با چنین قراری نمی توانم موافقت کنم». با استعفای من موافقت نکرد، ولی اظهار علاقه کرد که من فعلاً به قم برنگردم. من هم نرفتم و مدتی در تهران ماندم. پس از چندی اینها متوجه شدند که مصلحتشان نبود که از دادگستری چنین چیزی بخواهند. پرونده بدون هیچ اقدامی از شهربانی برمی گردد به دادسرا، بعد وزیر تلفن می کند به دادستان و می گوید که این پرونده را مسکوت بگذارید و این پرونده همان طور ماند. بعد از این قضیه دیگر وزیر با من تماس نگرفت. هر کاری که داشت دیگر خودش مستقیماً با دادستان صحبت می کرد. در این جا دو نکته شایسته توجه است: اول این که وزیر مدعی بود که چنین پیغامی نداده است، ولی اصرار بعدی او به بازداشت حضرت امام خلاف حرفش را ثابت کرد. بعضی از حرف هایش راست بود، مثل اینکه: «قرار بود با شما صحبت نکنند، بلکه با آقای جلالی می بایست مذاکره می شد»؛ ولی آقای جلالی که کارش هنوز در دادگستری قم تمام نشده بود و قرار بود در قم بماند، همان روزی که با آن شخص در هتل ملاقات کردیم، به علت این که مرد با تقوایی بود و نمی خواست پایش به این ماجرا کشیده شود، به تهران برگشت. خودش برایم نقل کرد: «آن شخصی که آمده بود نمی خواست با شما ملاقات کند و از من می خواست که من واسطه این پیغام بشوم، ولی من گفتم چون موضوع خیلی مهم است من نمی پذیرم او ناچار شد که با خود شما صحبت کند».
دوم این که مرحوم خطیب برایم نقل کرد: «وزیر دادگستری تلفن کرد که پرونده را تعقیب نکنند. من به دادگستری رفته بودم و از این جریان مطلع شدم. خدمت امام رسیدم و به ایشان گفتم امروز خبر خوشی دارم! ایشان فرمودند بگو! من جریان را گفتم. ایشان خیلی محکم گفتند خبر خوشتان همین بود؟ من گمان کردم که می خواهی بگویی این مردک رفت. به استنباط من ایشان می دانستند که این شخص بالاخره باید برود».
خلاصه، پرونده این موضوع، در دادسرای قم مختومه شد. بعد از این که به قم برگشتم، مرحوم خطیب به دیدنم آمد و گفت: «آن موقع که خبر تشکیل پرونده را به آقای خمینی دادم، ایشان خیلی تعجب کردند. مجله خواندنیها را از روی تاقچه برداشتند و این خبر را که در آن مجله چاپ شده بود، به من نشان دادند و گفتند: «این خبر را مجله ای که به شهادت محتویاتش از حامیان دستگاه است، منتشر کرده است» معلوم شد که خبر را در روزنامه ها اعلام کرده اند و مردم هم دیده اند و بعد هم ثابت شد که خبر درست است. در آن دوران فروغی فرماندار، سید حسین پرتو رئیس شهربانی، سرگرد میرفخرائی رئیس ژاندارمری و سرهنگ بدیعی رئیس سازمان امنیت قم بودند».
این خلاصه ای از خاطرات آقای هادوی در این ماجرا بود.


داستان نقل خبر توسط شما چه بود و شما از روی چه منبعی این خبر را به امام داده بودید؟

اتفاقاً به قول دوستان منبری «این همه را نخوانده ام، مگر به خاطر این بیت» و آن نقش بنده در این ماجراست.
بعد از اینکه من خبر را به امام دادم و ایشان اعلامیه را منتشر کردند و داستان احضاریه و بازداشت شایع شد، یک روز صبح آقای شیخ حسن صانعی به در منزل ما آمد و گفت: «حاج آقا با شما کار دارند! خدمت ایشان بیائید».
منزل من در «یخچال قاضی» متصل به بیت امام بود، یعنی دیوار به دیوار. یک منزل کاهگلی یا کلنگی صد متری با دو اتاق که متعلق به آقای حاج محمود حاج محمودآقا لولاچیان بود و من با مرحوم آقا شیخ قاسم تهرانی که از طلاب خوب و پرهیزکار حوزه و از اصحاب دعای کمیل و دعای ندبه مدرسه حجتیه بود و من به هنگام سکونت در آن مدرسه با ایشان در آن مجالس آشنا و دوست شده بودم، در آنجا سکونت داشتیم. قبل از ما هم شهید سید عبدالکریم هاشمی نژاد و جناب آقا سید حسن ابطحی درآنجا زندگی می کردند. به علت همین قرب منزل، من لباس پوشیدم و بلافاصله به بیت امام رفتم و خدمت ایشان رسیدم.
امام فرمودند:« شما آن خبر اعزام دختران به نظام اجباری را از چه کسی شنیده بودید؟» من عرض کردم:« آن خبر را من در مجله «خواندنیها» که وابسته به دربار است خوانده بودم.» امام فرمودند: « آن شماره را برای من بیاورید!» عرض کردم: «چون مجله گران است (10 ریال! بود) من آن را می خوانم و پس می دهم. ولی الان می روم سراغ مطبوعاتی آقای بدوی (مقابل مسجد محمدیه در خیابان ارم توزیع جراید داشت) و می گیرم و می آورم... و اگر تمام کرده باشد نسخه ای از دفتر مجله در تهران تهیه می کنم و می آورم.» فرمودند: «وفقکم الله».
من بلافاصله به سراغ آقای بدوی رفتم که مرد شریفی بود از اهالی گیلان. گفت: «آن شماره تمام شده است.» گفتم: «خیلی ضروری است، شما نسخه ای از تهران، دفتر مجله، بخواهید.» او گفت: «من از هر شماره یک نسخه برای خودم نگه می دارم. اگر شما لازم دارید آن را فردا برای شما می آورم و برای خودم می خواهم که از تهران بفرستند.»
گفتم: «آقای بدوی! من این شماره را همین الان لازم دارم خیلی هم فوری است، فردا نمی شود! همین الان!» منزلش نزدیک مغازه اش بود. گفت: «پس شما این جا باشید من بروم بیاورم!». مغازه را به من سپرد و رفت و دقایقی بعد با مجله برگشت و من 5 ریال آن را پرداختم وضمن تشکر رهسپار بیت امام شدم. در این فاصله ساعت به 11 رسیده بود. وقتی به منزل «حاج آقا» رسیدیم ایشان در بیرونی در ساعت ملاقات عمومی، نشسته بودند. خدمت ایشان نشستم و صفحه مجله را که خبر در آن درج شده بود، نشان دادم. (صفحه 5 شماره 51 سال 23 مورخ شنبه 25 اسفند 1341). امام آن خبر کوتاه را خواندند و فرمودند: «این شماره پیش من باشد؟» اول با لبخندی گفتند: «البته 10 ریالش را بعداً می دهم!» خبر مجله «خواندنی ها» چنین بود: «پس از اعطای حق انتخاب کردن و انتخاب شدن به زن ها و به طور کلی تساوی آنان در حقوق سیاسی و اجتماعی با مردها، لایحه این در دست تنظیم است که زنان نیز به خدمت نظام وظیفه دعوت شوند. گفته می شود خدمت دوره وظیفه زنان در سپاه دانش و سازمان های بهداشتی و عام المنفعه خواهد بود»! البته این خبر را «امیرانی»، مدیر خواندنیها که از هواداران سرسخت شاه بود در گوشه ای از صفحه اخبار روز نقل کرده بود تا ببینند واکنش علما و محافل مذهبی چگونه خواهد بود؟ و خوشبختانه اطلاع به موقع امام از قضیه و اقدام سریع ایشان در افشای این توطئه، اصل برنامه رژیم را خنثی کرد و شاه برای دفاع از خود در سخنرانی مشهد ضمن نثار ناسزا بر «ارتجاع سیاه!»، خواستار تعقیب قضائی اشاعه کنندگان اکاذیب! گردید که ماجرای کامل آن را خواندید.
و این شماره ای بود که امام (قدس سره) آن را به آقای خطیب نشان داده بودند که در بخش آخر خاطرات آقای هادوی به آن اشاره شده است.


آقای هادوی از نقش شما در اطلاع رسانی به امام خبر داشتند؟

نه آقای هادوی و نه کس دیگری، از اینکه خبر را من به امام داده ام اطلاعی نداشتند، چون ما چیزهایی را که می شنیدیم و می خواندیم، به امام یا مراجع دیگر اطلاع می دادیم و ضرورتی نداشت که به دوستان هم خبر بدهیم! البته بعضی از اخبار علنی تر بودند و زودتر افشا می شدند ولی همگان از این گونه «خبرها» که در لابه لای جرائد نقل می شد مطلع نمی شدند چون علاقه ای در اکثریت! به خواندن روزنامه و مجله یا اخبار آنها، وجود نداشت و اصولاً همانطور که قبلاً اشاره کردم «طلبه روزنامه خوان»! خیلی مقبولیت حوزوی نداشت و ما هم نوعاً مخفیانه روزنامه یا مجله را تهیه می کردیم و می خواندیم و گاهی دوستان بزرگوار که بعضی از آنها بعداً از اعاظم حوزه شدند نصیحت! می کردند که «روزنامه خلاف شأن طلبه است»! ـ همان طور که پوشیدن لباس چندی خلاف مروت بود!! ـ ولی ما ضمن احترام به آنان، در این زمینه به تشخیص خود عمل کردیم و ظاهراً عاقبت معلوم شد که حق با ما بوده است.


آخرین سئوال در این باره اینکه آقای هادوی در ضمن خاطرات خود اشاره کردند که موضوع پرونده را توسط شما و آقای خطیب به امام رساندند توضیحی در این زمینه ندارید؟

اتفاقا در آخرین ملاقات با جناب آقای هادوی (تیر ماه سال قبل) این توضیح را به ایشان به طور مکتوب و «امضا شده» به من دادند که در واقع برای «مستند سازی» خاطرات حقیر، لازم بود. متن آن چنین است:


بسمه تعالی
«در مورد مسئله پشت صحنه بازداشت امام در دوره ای که اینجانب ریاست دادگستری قم را به عهده داشتم، اشاره کردم که پس از ابلاغ دستور مرکز به اینجانب در لزوم بازداشت امام «به علت نشر اکاذیب»! من شب را تا صبح نخوابیدم که چه باید کرد؟...
در این جا ضروری است اشاره کنم که صبح روز همان شب، شاید آفتاب تازه دمیده بود که به مدرسه حجتیه رفتم و آقای سید هادی خسروشاهی را که در حال رفتن به سر درس بود ملاقات کردم و داستان را گفتم که به امام اطلاع دهد چون می دانستم که از شاگردان و علاقمندان به امام است... وقتی ایشان از موضوع با خبر شد، گفت: «این موضوع نشر اکاذیب نیست، خبر آن را من نخست به حاج آقا داده ام و این خبر را مجله خواندنیها که با دربار مرتبط است، منتشر ساخته است».
با این توضیح، من کمی دلم آرام گرفت و بعد آقای خطیب که از روحانیون تحصیل کرده نجف بود ولی از لباس روحانیت بیرون آمده بود، و از دوستان امام و پسر عمه من بود، اطلاع دادم که هر چه زودتر موضوع را به اطلاع حاج آقا برسانند که هردو بزرگوار فوراً اقدام کرده بودند، مهدی هادوی».
نکته ای که ذکر آن در این جا بی مناسبت نیست این است که مکاتبات و اسناد شهربانی درباره این ماجرا، در جلد اول از مجموعه پنج جلدی «امام در آیینه اسناد»، از انتشارات موسسه تنظیم و نشر آثار امام نقل شده است که بی تردید انتشار این اسناد در روشن شدن حقایق دیگر تاریخ معاصر نقش ویژه ای می تواند داشته باشد.

 

پس از انتخاب برای سفارت واتیکان چه اقداماتی انجام دادید؟

البته سخن من درباره چگونگی مشکلات اوایل انقلاب برای آگاهی نسل جوان و فقط به عنوان اشاره بود. به هر حال پس از انتخاب و اعلام رسمی خبر، مقدمات کار را وزارت امور خارجه انجام داد و من هم دیدارهای مرسوم را با وزراء و مسئولین مربوطه انجام دادم و سپس برای خداحافظی و اخذ رهنمود، خدمت حضرت امام رفتم و به ایشان عرض کردم: « همانطور که مستحضرید عازم واتیکان هستم و دیداری با پاپ خواهم داشت. آیا مجاز هستم از طرف حضرتعالی به جناب پاپ سلام برسانم؟» فرمودند: «بلی! هم سلام برسانید و هم پیام.» و بعد خلاصه ی پیام شفاهی خود را بیان فرمودند که خیلی صریح و شدید بود و من چون در واقع «وارد» بر آنها و «مهمان» بودم، اجازه خواستم پیام ایشان را با آن صراحت نقل نکنم. ایشان فرمودند: «هر طور که صلاح اسلام می بینید عمل کنید». و اتفاقاً من در نخستین ملاقات با پاپ که استوارنامه خود را به ایشان دادم و روش نرم و غیرمستکبرانه ایشان را دیدم ـ و هم لایستکبرون ـ موقع را مناسب دیدم و پیام امام را هم به طور مستقیم به ایشان ابلاغ کردم. پیام امام در همان ایام در روزنامه های ایتالیا و تهران چاپ شد. ولی «ابزرواتوره رومانو»، روزنامه رسمی و یومیه واتیکان، فقط به شرح مراسم تشریفاتی دیدار پرداخت و خلاصه ی سخنان این جانب و پاسخ عالیجناب پاپ را آورد و به پیام امام اشاره ای نکرد، ولی در جرائد تهران علاوه بر نقل سخنان پاپ و اینجانب به محتوای پیام حضرت امام هم که توسط این جانب به طور شفاهی ابلاغ شده بود اشاراتی رفت! و البته همانطور که می بینیم در پاسخ پاپ اشاره ای به دریافت این پیام امام آمده است. خلاصه ی گزارش آن که جنبه تاریخی دارد چنین است: «... سید هادی خسروشاهی سفیر جمهوری اسلامی ایران در واتیکان ضمن تسلیم استوارنامه خود به جناب پاپ، رهبر کاتولیک های جهان، سخنانی بیان نمود و پاپ اعظم نیز در پاسخ به سخنان ایشان، مطالبی بیان داشت که هر دو پیام در صفحه اول روزنامه «ابزرواتوره رومانو» روزنامه یومیه و رسمی واتیکان، مورخ 15 نوامبر 81 درج گردید. اینک خلاصه ی هر دو پیام، برای آگاهی مردم مسلمان ایران منتشر می گردد. حجت الاسلام خسروشاهی ضمن بیان مقدمه ای گفت: «ما امیدواریم با رفع مشکلات در ایران اسلامی و کوتاه کردن دست دشمنان شرقی و غربی بتوانیم در زمینه عمق بخشیدن به ارتقاء معنوی بشریت و برقراری صلح و عدالت واقعی در سراسر جهان و برای همه مردم، کوشش هایی داشته باشیم.
عالیجناب! شما کاملاً آگاهی دارید که سیاست جمهوری اسلامی ایران، عدم وابستگی به شرق و غرب و استقلال کامل در مقابل ابرقدرتهاست. جمهوری اسلامی می خواهد برای ملل مستضعف جهان اعم از مسلمان و یا غیر مسلمان، الگویی باشد تا ببینند و بدانند که بدون تکیه بر امپریالیسم غرب یا امپریالیسم شرق، می توان زندگی مستقل و آزادی داشت. در همین زمینه، جمهوری اسلامی ایران هرگونه کمک معنوی و سیاسی را بر ملل محروم ضروری و واجب می داند، زیرا این وظیفه اخلاقی انسانی ما و ناشی از دستورات مکتب اسلام است.
در سایه این اصول، طبیعی است که ما به رغم فشار از هر طرفی، نخست از حق حاکمیت و استقلال میهن خود دفاع، و طبق دستور اسلام با هر تجاوزی مقابله کنیم و جنگ ما با عراق نیز به همین دلیل ادامه داشته است. عراق با تجاوز خود به ایران اسلامی، ضمن اشغال قسمتی از خاک میهن ما شهرهای بی دفاع را با موشک های بزرگ ویران ساخته و ده ها هزار نفر از مردم بی سلاح را قتل عام کرده و نزدیک به دو میلیون نفر از مردم عرب خوزستان را آواره ساخته است که هم اکنون در زیر چادرها زندگی می کنند.
...عراق مساجد و کلیساها و بیمارستان ها و مدارس را در دزفول و خرمشهر و اهواز و آبادان بمباران و ویران کرده و هیچ یک از اصول اخلاقی و انسانی و بین المللی را مراعات نکرده است.
عالیجناب! دفاع در مقابل تجاوز عراق و برخورد با مشکلات داخلی و مبارزه با تروریست هایی که برای نمونه 72 نفر از شخصیت های برجسته و فرهیخته کشور را یک جا قتل عام کردند و مردم بی گناه و مسلمان را اعم از زن و کودک و پیرمرد، در خیابان ها و مساجد به گلوله می بندند، ما را از مسئله بیت المقدس و فلسطین غافل نساخته است. صلح در خاورمیانه، بدون آزادی قدس که مورد احترام مسیحیت و اسلام و یهودیت است، بدون تشکیل میهنی برای 5 میلیون مردم آواره فلسطینی امکان پذیر نخواهد بود. با توجه به همین اصول اسلامی، ما با تجاوز امپریالیسم شرق و غرب، به کشورهای ملل محروم جهان سوم که صلح جهانی را به خطر می افکند، مقابله می کنیم.
عالیجناب! اجازه می دهید که خلاصه پیام امام را که توسط اینجانب به جنابعالی ابلاغ کرده اند، به استحضار برسانم. امام خمینی ضمن ابلاغ سلام فرمودند: «بشریت و مردم سراسر جهان از ما و شما، انتظار ندارند که فقط به بیان مسائل اخلاقی و دعا کردن بپردازیم، بلکه آنها انتظار دارند که ما به عنوان رهبران مذهبی، به مشکلات اجتماعی آنان توجه کنیم و با استکبار جهانی، در مقابل ملل مستضعف، مقابله کنیم و اگر حضرت عیسی مسیح (ع) امروز بودند، قطعاً در کنار مستضعفان قرار می گرفتند... ». در پایان افتخار می کنم که به عنوان نماینده جمهوری اسلامی ایران در واتیکان انجام وظیفه کنم. از این که مرا به عنوان اولین سفیر جمهوری اسلامی می پذیرید، متشکرم و امیدوارم بتوانیم در راه نجات بشریت از ماده پرستی غرب و الحاد شرق، گام های مؤثری برداریم... به امید پیروزی مستضعفین بر مستکبرین جهان».

پس از پایان سخنان فوق جناب پاپ مطالب زیر را در پاسخ اعلام داشت:
« آقای سفیر! گرچه شما قبلاً مأموریت دیپلماتیک خویش را در واتیکان آغاز نموده اید، اینجانب نیز مسرورم که امروز شخصاً قادر به پذیرفتن جنابعالی شده و استوار نامه شما را به عنوان سفیر فوق العاده و نماینده جمهوری اسلامی ایران دریافت دارم. اهمیت مراسم امروز به تمام مردم ایران، به سعادت آنان و به تاریخ و میراث فرهنگی آنان مرتبط است. حضور آن جناب در این مکان نشانه ایست از امید هم میهنان شما به اینکه آنها هم از مساعی مربوط به ارتقاء صلح حقیقی و شرافت انسانی بهره مند خواهند شد. در میان هموطنان شما، اعضاء جامعه کاتولیک نیز که از حق کامل یک ملت برخوردارند زندگی می نمایند، آنها مشتاق تلاش برای سعادت حقیقی و ارتقای آنند. این جانب تمایل عمیق خود را نسبت به رفاه آنان در جهت نیل به سعادت یعنی سعادت کامل مردم کشور شما اعلام می دارم. جناب عالی رنجیدگی های حاصل از جنگ و تعرض به سرزمینتان را بیان فرمودید. جنگ و تروریسم شیاطینی هستند که این جانب و پیشینیان اینجانب، همواره آن را محکوم کرده ایم. تکرار دائمی و قدرتمند لزوم عدالت و عشق و علاقه عمیق بین اعضاء خانواده انسانی دست کمی از اعلام فوق ندارد. از طرف فعالیت های دیپلماتیک ملهم از اصول مذهبی است که می توان از پایه گذاری مطمئن سیاسی ارزش های مقدس به انضمام عدالت و صلح، اطمینان حاصل نموده واتیکان تصمیم گرفته است آن اهداف را تعقیب کند و از ابتکارات ارزشمندی که بر افتخارات حیات بشری بیفزاید و به توسعه آن یاری نماید پشتیبانی کند. در ارتباط با روح همان کلام است که این جانب به حضرتعالی خیر مقدم گفته و پیام حضرت امام خمینی را که آن جناب حامل موثق آن پیام هستید دریافت می دارم. این جانب نیز آن پیام را متقابلاً با دعا و استدعای سلامت و آرامش برای حضرت ایشان و جناب رئیس جمهور پاسخ می گویم و از خداوند مهربان برای کشور شما نیز همان صلح و آرامش را مسئله می نمایم».


موضع کلی حضرت امام در مورد واتیکان و پاپ و روحانیت مسیحیت چگونه بود؟

این امر از نامه ها، پیام ها و بیانات امام (ره) کاملا روشن است. برای نمونه، حضرت امام(ره) در مورد مسئله آمریکائیان اسیر شده در ایران، فقط نماینده اعزامی پاپ را به حضور پذیرفتند و مطالبی را بیان داشتند که بیانگر موضع ایشان در قبال پاپ، واتیکان و پیروان حضرت مسیح است و متن آن در «صحیفه نور» به طور کامل چاپ شده است.


غیر از این پیام مهم که در بیانات ایشان در ملاقات با نماینده پاپ در مورد گروگان های آمریکایی منعکس است، آیا حضرت امام پیام خاص دیگری برای پاپ نداشتند؟

امام در موقع خداحافظی این جانب به یک نکته مهم و مسئله حساس دیگر هم اشاره کردند و فرمودند آن را توسط پاپ پی گیری کنم و آن مسئله ربوده شدن امام موسی صدر و سرنوشت ایشان بود. امام فرمودند: «به آقای پاپ بگوئید آقای صدر در لبنان به همه اقشار مسلمان و مسیحی و غیره کمک می کرد و موجب وحدت جامعه لبنانی شده بود. آقای پاپ هم اقدام کنند تا سرنوشت ایشان روشن گردد.»
من این نکته را هم با توضیح بیشتر در مورد نقش امام موسی صدر در لبنان و روابط صمیمانه ایشان با مسیحیان و سخنرانی در کلیسا و ... به پاپ گفتم و ایشان در پاسخ گفت: «شما این موضوع را کتباً برای ما بنویسید تا ما اقدام کنیم!».و من هم به عنوان سفیر، طی نامه ای رسمی ، موضوع را مطرح کردم. پس از دو سه ماه پاسخ رسمی و محرمانه واتیکان رسید که: «به دنبال تحقیق از دوستان خود، واتیکان اعتقاد دارد که آقای موسی صدر هرگز وارد ایتالیا نشده است. ما در این مورد، به دوستان لیبیایی خود تذکر لازم را دادیم». این پاسخ دیپلماتیک نشان می داد که واتیکان، پس از تحقیق از دوستان! خود که لابد محافل اطلاعاتی غربی بودند، به این نتیجه رسیده که امام موسی وارد ایتالیا نشده و به همین دلیل هم به دوستان «لیبیایی» تذکر لازم را داده است؟! البته من همان وقت گزارش امر و چگونگی نتیجه پیگیری را به طور مکتوب برای حضرت امام و وزارت امور خارجه فرستادم.


ارسال نامه ها و پیام های دیگر، به دستگاه پاپ از طریق شما انجام می شد یا نوعاً در این قبیل موارد سفارت ها اقدام می کردند؟

اگر نامه یا پیامی از ایران بود، توسط سفارت ایران در واتیکان به دستگاه پاپ ارسال می شد. همان طور که پیام ها و نامه های آنها، توسط سفارت ما در واتیکان، به امام یا مرکز، ارسال می گردید. پس از شهادت دکتر باهنر و رجائی، «کاردینال کازارولی» که در واقع همه کاره پاپ و یا به اصطلاح نخست وزیر واتیکان بود، توسط این جانب تسلیتی را از طرف پاپ برای حضرت امام فرستاد. پس از مدتی پاسخی از دفتر امام و با امضای حضرت آقای رسولی محلاتی رسید که ما متن ترجمه شده آن را برای دستگاه پاپ فرستادیم.


درباره اقدامات تروریستی قبلی، از سوی پاپ پیام دیگری ارسال نشده بود؟

البته بخشی از این پیام ها و اقدامات هم توسط سفارت واتیکان در تهران ابلاغ می شد... که یک نمونه آن ارسال پیام تسلیت پاپ باز با امضای کاردینال کازارولی، به حضرت امام درباره شهادت شخصیت های برجسته در حمله تروریستی به مقر حزب جمهوری اسلامی بود که پس از ارسال به مرکز، توسط واتیکان، رونوشت آن به سفارت رسید که ما نیز مجدداً آن را به مرکز منعکس کردیم.


جنابعالی در دوران سفارت، در ملاقات های خود با حضرت امام چه مطالبی را با ایشان در میان می گذاشتید و چه رهنمودهایی دریافت می کردید؟

من در آن دوران در سفرهایی که به ایران می آمدم، حتماً خدمت حضرت امام می رسیدم و گزارش خلاصه ای از کارها را عرضه می کردم، چون اغلب گزارش های مهم را قبلاً از طریق وزارت امور خارجه، به طور مکتوب خدمت ایشان می فرستادم و قاعدتاً نیازی به تفصیل مجدد در دیدارها نبود.


درباره مسائل خاصی که در خارج مطرح می شدند و به رهنمود امام نیاز بود، صحبتی نمی شد؟

چرا، گاهی بعضی از برادران عرب یا ایرانی سؤالاتی را مطرح می کردند که من در یکی دو مورد موضوع را از شخص امام پرسیدم تا بتوانم به آنها پاسخ «شرعی» را بدهم.


مثلا چه نوع مسائلی؟

برای نمونه به خاطر دارم که اوایل انقلاب آقای خلخالی، مصاحبه های جنجالی بسیاری داشت و گاهی از راه دور! هم فتوای «اعدام» صادر می کرد و مطبوعات غربی در این موارد بحث و جنجال زیادی به راه می انداختند و گاهی هم «بچه مسلمان ها» به عنوان کسب تکلیف، به من مراجعه می کردند که چه باید بکنند؟ البته من هرگز در این قبیل امور دخالتی نداشتم و اظهار نظر نمی کردم و آن را موکول به سؤال از شخص امام می نمودم.
برای نمونه یک بار آقای خلخالی، در یک مصاحبه مطبوعاتی با حضور ارباب جرائد داخلی و خارجی، به عنوان رئیس دادگاه های انقلاب اسلامی حکم اعدام شاه و فرح و اشرف و چند نفر دیگر از وابستگان به رژیم سابق را صادر کرده بود که با توجه به شرایط حاد آن زمان، انعکاس منفی خاصی در خارج یافت و البته مورد توجه اسلام گرایان افراطی هم قرار گرفت. آقای خلخالی در آن ایام موقعیت ویژه ای در خارج پیدا کرده بود، در همین زمینه در سفری که برای شرکت در کنفرانس اندیشه اسلامی مورد -ملتقی الفکر الاسلامی ـ همراه آیت الله تسخیری و حجت الاسلام عبدالحسین معزی که از تهران آمده بودند و الجزایر رفته بودم یکی از جوانان مصری به نام دکتر علاء ... که در آن کشور مشغول تحصیل بود و ظاهراً با گروه های جهادی مصر ارتباط داشت، به من گفت: «طبق فتوای آقای خلخالی ، ما می خواهیم «فرح» را اعدام کنیم. او هر شب جمعه با «بچه هایش» در مسجد الرفاعی قاهره حضور می یابد، ولی چون چند مأمور پلیس دم در مسجد می ایستند؛ برادران ما!؟ نمی توانند داخل مسجد بشوند، اما می توانند ضمن حرکت سریع با موتور! نارنجکی را داخل مسجد بیندازند که تبعاً بچه ها هم «نفله» می شوند!»تکیه او بر مصاحبه آقای خلخالی بود... من در پاسخ گفتم: « اولاً من قاضی نیستم و ثانیاً نمی توانم حکمی، آن هم غیابی در حق کسی صادر کنم. ثالثاً این موضوع را از شخص حضرت امام سؤال خواهم کرد و بعد اگر تماس گرفتید پاسخ را به شما خواهم گفت». مدتی گذشت و من به تهران آمدم و در دیداری با حضرت امام بدون ذکر جزئیات، موضوع را از ایشان سؤال کردم. ایشان فرمودند: «اگر کسی زن را مفسده می داند، گناه بچه ها چیست؟ نخیر! حتماً شما نهی شان کنید».


این عین جملات امام بود؟

بله، دقیقاً عین جملات ایشان، بدون کم و کاست بود پس از مراجعه به روم، همان برادر مصری تلفنی پاسخ را از من پرسید و من گفتم: «اجازه ندادند و نهی کردند. حتماً اقدامی نشود.» عجیب آنکه دکتر علاء پس از مراجعت به مصر طبق نوشته روزنامه دولتی الاهرام در روز روشن در یکی از خیابان های قاهره ترور شد!... اتفاقاً در همان ایام هیئتی از مجلس شورای اسلامی به روم آمده بودند که به کنفرانس بین المجالس بروند. روزی ناهار مهمان ما بودند و من سرمیز غذا این موضوع را نقل کردم. برادر عزیزمان، آقای سید محمود دعایی که از خواص یاران امام و نماینده مجلس و از دوستان قدیمی حقیر هم بود، در آن جلسه حضور داشت. با ناراحتی گفت: «آقا این مطلب را در جائی نقل نکنید! حالا امام شاید مصلحتی چیزی فرموده باشند، چه لزومی دارند نقل شود؟» من گفتم: «امام در یک مسئله شرعی ـ فقهی، اظهار نظری که می کنند قاعدتاً برای نقل است نه برای مخفی کردن» و افزودم: «جنابعالی که زودتر به ایران بر می گردید، از حضرت امام سؤال کنید که فلانی این مطلب را نقل کرده، آیا می تواند مجدداً در جایی نقل کند یا نه؟». با گذشت زمان از حضرت دعایی خبری نشد! و من در سفر دیگری که به ایران خدمت امام رسیدم، اتفاقاً حضرت آیت الله آقای سید موسی شبیری زنجانی از مراجع تقلید فعلی در حوزه علمیه قم هم همراه فرزندشان حضور داشتند. من به امام گفتم: « چندی پیش موضوعی را سؤال کردم و حضرتعالی فرمودید گناه بچه ها چیست؟» امام حرف مرا قطع کردند و فرمودند: «من زن را هم نگفتم؟» من افزودم: «بلی! حضرت عالی فرمودید اگر آن زن را هم کسی مفسده بداند، گناه بچه ها چیست؟» امام فرمود: «بلی این درست است» گفتم: «سوال من این بود که آیا این نظریه ی حضرت عالی را بنده می توانم در جایی بنویسم یا نقل کنم، چون آقای دعائی معتقد بود نباید نقل شود». امام فرمودند: «نخیر! اشکالی ندارد. هم می توانید بنویسید و هم نقل کنید».
یکی از خاطرات جالب مربوط به «خارج از کشور» است که اولاً حضرت امام با چه دقتی به موضوع توجه می کردند و ثانیاً، پس از مدت ها که من می خواستم برای نقل آن کسب اجازه کنم و فقط نام «بچه ها» را بردم امام بلافاصله فرمودند: «من زن را هم نگفتم!» و این نشان دهنده دقت و احتیاط عجیب ایشان در مسائل شرعی است.


نمونه ی دیگری از این قبیل مسائل، در خاطرتان هست؟

یک نمونه دیگر را هم نقل می کنم و با اجازه شما به بحث خاتمه می دهم.
آقای بنی صدر پس از فرار از ایران به همراه رجوی در پاریس هفته نامه ای به نام «انقلاب اسلامی در هجرت» به راه انداخت که با همکاری و کمک سازمان در سطح وسیعی توزیع می شد. بنی صدر در این هفته نامه سلسله مقالاتی را تحت عنوان «ولایت فقیه یا پرورش ...» می نوشت که ضمن رد کلی مسئله ولایت فقیه ـ که در ایران مدعی بود او این ماده را در قانون اساسی گنجانده است و به آن پایبند و معتقد است! ـ به امام (قدس سره) هم اهانت می کرد.
روزی یکی از دانشجویان اسلامی مقیم خارج نزد من آمد و گفت که باید چنین کنیم و چنان! زیرا بنی صدر منکر ولایت فقیه شده است، من به او گفتم: «بدون اذن و حکم امام هیچ گونه اقدامی در این زمینه مجاز نیست!» و سپس در سفری به ایران، به حضرت امام گفتم: «دانشجویی چنین قصدی دارد! چه می فرمایید؟» امام گفتند: «برای چی؟» گفتم: «نام برده مقالاتی در رد ولایت فقیه می نویسد و ...». امام حرف مرا قطع کردند و فرمودند جنابعالی آنها را برای من فرستاده بودید و من بخشی از آنها را خوانده ام. آنجا اولاً به من ناسزا می گوید. ثانیاً ولایت فقیه را به آن نحوی که ما می گوییم، قبول ندارد. حالا اگر کسی به من ناسزا بگوید ویا ولایت فقیه را قبول نداشته باشد، می شود او را به قتل رساند؟ اینها که جزو اصول دین نیستند که اگر کسی منکر آنها شد مرتد بشود و البته شما می دانید که گروهی از فقهای پیشین و فعلی هم این امر را با این عمومیت که ما می گوییم قبول ندارند. به هر حال جنابعالی نهی کنید.»
بعد امام سوال فرمودند: «من که وقت نداشتم کتابهای این آدم را بخوانم، آیا شما در جایی از نوشته های او دیده اید که منکر یکی از ضروریات دین، مثلا مسئله حجاب یا مانند آن شده باشد و یا مثل آن خبیث بگوید ما اسلامی را قبول داریم که درآن قطع ید سارق نباشد؟» من عرض کردم: «اتفاقاً ایشان کتابی درباره اهمیت حجاب و ضرورت آن نوشته است و در آثار دیگرش هم بنده، چیزی که به آن اشاره فرمودید، ندیدم.» امام فرمودند: « این آدم مغرور شد و خیال کرد که چه خبر است. اگر می نشست و کتابش را می نوشت بهتر بود که خود را برای ریاست چند روزه این چنین ضایع کند».
قبلاً من این مطلب را در جلسه ای از برادران عرب نقل کرده بودم تا دوستان عرب بدانند که به رغم شایعات و اکاذیب دشمنان امام در فتاوی خود چقدر دقت دارند و اصولاً با این اقدامات کور و با این قبیل اعمال مخالف هستند. اتفاقاً در جلسه ای که آن را نقل کردم برادر مصری ما آقای فهمی هویدی هم حضور داشت و آن را در کتاب خود «ایران من الداخل» چاپ قاهره، نقل کرده است و عجیب آنکه آقای بنی صدر از آن استفتاء و اظهار نظر امام نتیجه منفی گرفت و باز به ناسزا گویی به حضرت امام پرداخت و بنده را هم هوادار «تروریسم» نامید!!


آقای بنی صدر شما را متهم به تروریست کرد؟ یعنی ایشان مخالف تروریسم است؟ اگر این طور بود، پس چگونه با تروریست های سازمان منافقین در انفجار مقر حزب جمهوری اسلامی همکاری کرد و به آنها پناه برد و با آنها فرار کرد و دخترش را به رجوی داد و...

متأسفانه در منطق این آقایان هدف وسیله را توجیه می کند! آقای بنی صدر در زمانی و مکانی مرا متهم به «تروریسم» می کند که خود پس از فرار از ایران همراه با مسعود رجوی و با خلبان ویژه شاه مخلوع، در مصاحبه های خود در اروپا، استراتژی و تاکتیک خود و همراهان را ـ برای برگشت به قدرت در مدت سه ماه! ضروری بودن ترور اعلام کرد. آقای بنی صدر در مصاحبه با روزنامه ی لاریپابلیکا، چاپ دهم ـ مورخ 19/3/1982 م. صفحه 16 صریحاً می گوید: «تروریسم یک ضرورت برای سرنگونی رژیم خمینی است» و می گوید: «برای جلوگیری از تثبیت و استقرار رژیم اسلامی باید به تروریسم متوسل شد» و بعد ترور های انجام شده در ایران توسط سازمان پناه دهنده! را «نبرد آزادی بخش!» می نامد! در حالی که همین جناب رئیس جمهور دموکرات و آگاه به 160نوع علم ! وقتی در پاریس بود کتابی علیه اندیشه های سازمان مجاهدین نوشت و منتشر ساخت و در ایران هم در شماره 48 روزنامه «انقلاب اسلامی» تحت عنوان «ای تروریست ها» سرمقاله ای نوشت که در آن به شدت با تروریسم مخالفت ورزیده و تروریست ها را محکوم کرد و آنها را « در خدمت تبهکارترین دشمنان ایران» نامید که «بر ضد استقلال ایران عمل می کنند!»، آن وقت پس از فرار همین جناب، تروریسم را نه تنها مشروع می داند و به ضرورت آن «فتوا» می دهد! و بعد بنده را هوادار «تروریسم» می نامد!
آقای بنی صدر اصولاً از هیچگونه دروغی ابا نداشت و با توجه به بیماری «کیش شخصیت» که داشت، هر دروغی را در راه مسائل خود جایز می شمرد. در جریان تنفیذ حکم ریاست جمهوری آقای بنی صدر توسط امام خمینی (ره) که در بیمارستان ـ موقع کسالت امام ـ انجام گرفت و من نیز حضور داشتم، ایشان دست امام را بوسید ، ولی وقتی در اروپا، روزنامه نگاری از وی پرسید که اگر خمینی آن طور هست که می گویند و مدعی هستید که از اول هم او را می شناختید پس چرا دست وی را بوسیدی؟ آقای بنی صدر با کمال بیشرمی آن را شایعه و دروغ می نامد که از طرف رژیم! ملایان منتشر شده است! در حالی که من در آن لحظات دقیقاً در پشت سر امام (قدس سره) و در کنار آقای بنی صدر بودم و عکس های آن مراسم هم موجود است ولی وی مدعی است که این دروغ است. به هر حال وقتی «هدف وسیله را توجیه کند» دیگر از منطق و اخلاق و وجدان و ارزش ها و... خبری نخواهد بود و متأسفانه آقای بنی صدر چنین شد! و به قول امام (قدس سره) برای چند روز ریاست مطلق، خود را ضایع کرد، و بعد هم به علت تضاد منافع با سازمان پناه دهنده، خود و دخترش از سوی آنها طرد شدند که داستان آن بسیار عبرت آموز و در عین حال تعجب انگیز است و ما در این گفتگو نمی خواهیم وارد آن بشویم.


در پایان گفتگو مایلیم بدانیم شیرین ترین خاطره جنابعالی از امام چیست؟

خاطره جالبی در این زمینه به یاد دارم که برای من بسیار شیرین است و دلگرم کننده بود. ما معادل یک میلیون تومان را که در بودجه قبلی سفارت باقی مانده بود، هزینه کردیم و در ایران این مبلغ را از خودم یا دوستان تأمین کردم و با موافقت آقای دکتر ولایتی، به آقای عرب معاون امور مالی وزارت خارجه دادم و در واقع مشکل اداری نداشتیم، اما پس از پایان مأموریت که به ایران برگشتم، یعنی حدود دو سال پس از هزینه و پرداخت ریالی آن به معاونت مالی، دو سه نفر از دوستان پرداخت کننده وجه برای نگهداری قبض یا سند در دفتر محاسباتی خود خواستار «قبض قبولی» حضرت امام شدند. من احتمال دادم که حضرت امام این امر را نپذیرند، چون دو سال پیش من پولی را از چند نفر گرفته و در خارج هزینه کرده بودم و اکنون قبض می خواستم؟ ظاهراً خیلی طبیعی به نظر می رسید که ایشان این امر را نپذیرند، گرچه حضرت امام در جریان کارهای فرهنگی ما قرار داشتند و هر وقت خدمتشان می رسیدم، تقدیر و دعا می کردند. به هر حال روزی دسته چک در جیب! به دفتر امام در جماران رفتم و موضوع را به حجت الاسلام و المسلمین حضرت آقای رسولی محلاتی گفتم و افزودم که اگر ایشان به هر دلیلی قبول نفرمودند، چک من آماده است و تقدیم می کنم. جناب رسولی چهار «قبض قبولی» به نام اشخاص مورد نظر نوشته و همراه کارهای دیگر به اندرونی بردند، ولی چند دقیقه بعد برگشتند و با لبخند گفتند: «حضرت امام قبض ها را نپذیرفتند!» من هم گفتم: «حق است، قبض پس از دو سال؟» و بلافاصله دست چک خود را درآوردم و مبلغ را نوشتم و روی میز ایشان گذاشتم. آقای رسولی با خنده گفتند: «حالا چه عجله ای دارید؟ یک چائی دیگر بخورید! چک را هم بردارید. حضرت امام قبض ها را نپذیرفتند و فرمودند قبض وصولی خدمتشان ببرم نه قبض قبولی تا مهر بزنند». البته فرق این دو نوع قبض در این است که اولی، یعنی پول به دست من نرسیده، ولی مورد قبول است. مفهوم نوع دوم آن است که گویا پول اصلاً به دست خود ایشان رسیده است. این نوع اعتماد و اظهار لطف حضرت امام، برای من خیلی شیرین و واقعاً موجب افتخار و دلگرم کننده بود، چون من مبلغی از وجوهات شرعیه را دو سال پیش در ایران تهیه کرده و در خارج هزینه امور فرهنگی کرده ام و اکنون آمده ام و قبض قبولی می خواهم، ولی ایشان ـ البته با توجه به شناخت و سوابق قبلی، آن را به عنوان «وصول» به دست خودشان، تلقی فرمودند. من فتوکپی قبض ها را در آرشیوم دارم و قبلاً هم در فصلنامه «تاریخ و فرهنگ معاصر» شماره دوم سال 1370 متن آنها به تناسبی نقل شده است... به هر حال این خاطره بسیار دل انگیز و شیرین در مورد هزینه های مربوط به امور فرهنگی ایتالیاست که من هیچ وقت آن را فراموش نمی کنم.

 


آنچه تاکنون بیان کردید پرده برداری از یکی از مقولات مهم دوران آغاز نهضت است که می تواند دست مایه تحلیل تاریخ پژوهان انقلاب باشد. از این پس مایلیم بخشی از خاطراتتان را که نمایانگر سیره سیاسی امام است بشنویم که طبیعتاً بیشتر به دوران پس از پیروزی انقلاب باز می گردد.

نقل خاطرات بی شمار این دوران، وقت دیگری را می طلبد، ولی بی مناسبت نخواهد بود که به یکی دو خاطره جالب و بحث انگیز از آن دوران، اشاره کنم.
می دانید که اینجانب پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با حکم رسمی حضرت امام قدس سره، به عنوان نماینده ایشان در وزارت «ارشاد ملی» منصوب شدم. این دوران مصادف با دوره نخست وزیری مرحوم مهندس بازرگان بود. وزیر انتخابی ایشان برای ارشاد، به اصطلاح دوستان، «لیبرال»! بود و قلباً با انقلاب اسلامی هماهنگی نداشت و سابقه او هم در نوع برخورد با مرحوم شهید آیت الله مرتضی مطهری در مسئله حسینیه ارشاد و اداره آن، چندان درخشان نبود و شهید مطهری، شدیداً از وی به خاطر تصرف های فردی و خودمحوری ها رنجیده خاطر بود و به همین دلیل هم از حسینیه ارشاد استعفا داد که بحث آن جداگانه در جای دیگری آمده است. اتفاقاً سه معاون: مطبوعاتی، بین المللی ـ فرهنگی و سیاحتی وی هم تخصصی در آن امور و سنخیتی با شرح وظایف وزارت ارشاد نداشتند، یکی «داروساز» بود! و دیگری می گفت: «پزشک زنان» است و تازه از آمریکا آمده بود و سومی هم با لقب مهندس؟ به امور سیاحت گماشته شده بود. عملکردها و اقدامات اینها هم، هماهنگ با اصول اساسی انقلاب نبود، دنبال اهداف «ملی گرائی» خود بودند و من به خاطر مصالح برتر اوایل انقلاب، روش آنها را تحمل می کردم... تا اینکه اوضاع تغییر کرد و دولت آقای مهندس بازرگان استعفا داد و آقایان هم کنار رفتند. بعد هم هر سه معاون فوق به خارج از کشور رفتند و به اصطلاح به «مقاومت!» پیوستند و هنوز هم گویا جزو اپوزیسیون هستند!

 

وزیر بعدی از برادران اصولگرا و به اصطلاح دوستان جناح دیگر، «تندرو» بود و برای اصلاح امور! به یکباره وزارت ارشاد را «منحله» اعلام کرد و اغلب کارمندان را هم به عنوان اینکه برای امور توریستی! تربیت شده اند و طاغوتی هستند، کنار گذاشت. بار سنگین این اقدام بحران ساز و نسنجیده، بر دوش اینجانب افتاد که نماینده حضرت امام بودم و باید پاسخگوی اظهار «تظلم ها» می بودم؟ در حالی که خود هیچگونه دخالتی در این امر نداشتم. من باز به خاطر مصالح عمومی صبر کردم ولی مدتی بعد با توجه به روش های حاکم بر وزارت تصمیم گرفتم با اجازه حضرت امام از نمایندگی کنار بروم و مسئولیت امور کلاً متوجه جناب وزیر جدید باشد و کارمندان مستضعف ـ از نظر فکری و مالی ـ مرا مسئول وضع اسف انگیز و نابسامان خود تلقی نکنند این بود که به «جماران» رفتم و موضوع را با «احمد آقا» مطرح کردم. ایشان گفت: «این اقدام الان صلاح نیست و نشان از اختلاف در درون دولت جدید دارد و شما چند روزی صبر کنید تا من مشورت کنم و نتیجه را خبر بدهم».

 

پس از یکی دو هفته مرحوم شهید رجائی که از دوران معلمی و از مسجد هدایت با ایشان دوستی و رفاقت و همکاری داشتم به من گفتند که شما برای سفارت ایران در واتیکان انتخاب شده اید و منتظر امضای استوار نامه توسط آقای رئیس جمهور هستیم! که این خود داستان دیگری دارد که در اینجا فقط اشاره ای به آن می کنم:
پس از علنی شدن مسئله عدم امضای استوار نامه های سفرا توسط رئیس جمهور و دستور امام بر لزوم امضای استوار نامه ها توسط وی من در قم بودم که احمد آقا زنگ زد و گفت: «آقای بنی صدر با شما کار دارد تماس بگیرید و به دیدنش بروید!» من متوجه شدم که درباره سفارت است و به عمد! چند روزی صبر کردم تا آقای رئیس جمهور خیال نکند که ما «مشتاق» سفارت و صدارت! هستیم. بعد از چند روز که به دیدن وی رفتم با ناراحتی گفت: «آقا! شما این استوار نامه را کی برای من آوردید و من امضا نکردم؟» گفتم: «چطور مگر؟» گفت: «هیچی! با آقای هاشمی نزد امام جلسه مشترک داشتیم آقای رفسنجانی شکایت کرد که من استوار نامه ها را امضا نمی کنم و اول هم نام شما را برد. امام ناراحت شدند و دستور دادند که امضا کنم! ولی من «ماشین امضا» نیستم که اینجا بنشینم و آقایان تصمیم بگیرند و اقدام کنند و من فقط امضا کنم!» گفتم: «آقای بنی صدر! اولاً استوار نامه را خود سفیر نباید برای رئیس جمهور بیاورد و اداره کل تشریفات وزارت خارجه باید بفرستد. ثانیاً من برای گرفتن امضا به این جا نیامده ام. احمد آقا زنگ زد که شما با من کار دارید و من هم آمدم! ثالثاً طبق قانون اساسی مصوب خود شماها، رئیس جمهور نقشی در تعیین سفیر ندارد و فقط باید امضا کند و جنابعالی در موقع تصویب قانون اساسی باید اعتراض می کردید که رئیس جمهور نباید فقط ماشین امضا باشد!».
آقای بنی صدر قانون اساسی را برداشت و دنبال این ماده می گشت! تازه از جبهه آمده بود و خسته به نظر می رسید و پیدا نمی کرد گفتم: «این ماده در بخش وظائف ریاست جمهوری است!» به آن بخش رجوع و ماده مربوطه را پیدا کرد و خواند و گفت: «خوب این غلط است! من استوار نامه شما را چون دستور امام است، امضا می کنم، ولی بقیه را امضا نخواهم کرد چون در همه دنیا سفیر نماینده رئیس جمهوری است، چگونه است که رئیس جمهوری از انتخاب سفیرش خبر نداشته باشد؟» گفتم: «جنابعالی صاحب اختیارید استوارنامه من را هم امضا نکنید، من مشکلی ندارم».

 

در این بین ایشان استوارنامه را امضا کرد، ولی من بلند شدم که خداحافظی کنم، گفت: «کمی بنشینید! با شما کار دارم. پیامی برای این آقایان دارم. گرچه خودم چندین بار گفته ام، اما شما هم شاهد باشید و بگویید و اخطار کنید که این راه اداره مملکت نیست. آقایان می خواهند همه امور در اختیار آنها باشد. نهادها و پست ها در اختیار دوستان خود آنها باشد و من فقط «حماله الحطب»! باشم و این غیر ممکن است». گفتم: «آقای بنی صدر! من هم به عنوان دوست قدیمی شما، از دوران دانشجویی و علاقمند به ابوی محترم شما که هم دوره اخوی بزرگ من بودند و دوبار هم در همدان خدمتشان رسیده بودم، پیشنهاد می کنم که شما با آقایان کنار بیایید و همکاری کنید و اگر نکنید فکر نمی کنم که کارها دوام بیابد و استمرار داشته باشد.» آقای بنی صدر با ناراحتی گفت: «من با اینها... نمی توانم کار بکنم و باید تکلیف را روشن کرد». و سپس مطالب نامربوطی درباره شهید بهشتی و آقای رفسنجانی مطرح کرد و من دیدم یا باید دعوا کنم یا تحمل و یا خداحافظی... وسط حرفهای ایشان بلند شدم و گفتم: «اگر اجازه بدهید، من مرخص می شوم. درباره این امور هم بهتر است که با حضرت امام صحبت کنید تا ایشان تکلیف را روشن کنند» و خداحافظی کردم. بلند شد و با سردی مطلق! دست داد و گفت: «استوارنامه شما را امضا کردم! با خود ببرید.» گفتم: «نه آقای رئیس جمهور! لطفا به اداره تشریفات وزارت خارجه بفرستید!».

به مطلب امتیاز دهید :
( 0. امتیاز از 0 )
تعداد نظرات : 0 نظر

ارسال نظر

Change the CAPTCHA code
قوانین ارسال نظر